تبليغاتX
مهربوني
مهربوني

نیایش و هدایایی از کتاب بازی زندگی و راه این بازی

 

خدایا

اگر با من باشی

چه کسی می تواند علیه من باشد

اگر من با تو باشم

چگونه ممکن است که دشواری ها نصیبم شوند

و از میان برداشته نشوند ؟

هیچ ، هیچ مشکلی ، هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست

که من و تو با هم

                                    نتوانیم آن را از میان برداریم .

.

.

.

۱) برای پیروزی در بازی زندگی باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم

۲) کسی که به قوه ی تخیل خود آموخته باشد که تنها نیکی را

تصویر کند و ببیند ،

خواهد توانست به همه ی مرادهای به حق دلش ـ خواه سلامت

 و خواه ثروت و خواه محبت و خواه دوستی و خواه بیان

کامل نفس ، و یا هر آرمان بزرگ دیگر ـ برسد .

۳) هر آنچه آدمی عمیقا احساس و به روشنی مجسم کند

بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد ،

 و مو به مو در صحنه ی زندگی ظاهر می شود .

۴) جایی هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند .

کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست .

۵) وفور نعمت همواره بر سر راه انسان است .

اما از طریق آرزو ، ایمان ، یا کلام به زبان آمده ، می تواند نمایان شود .

۶) جز تردید و هراس ، هیچ چیز نمی تواند میان انسان

و بزرگترین آرمانها یامرادهای دلش فاصله ایجاد کند .

به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند ،

هر آرزویی بی درنگ بر آورده خواهد شد .

.

.

.

؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا باید نگران باشیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!شاید هرگز یش نیاید!!!!!!!

 

 



نوشته شده توسط سمانه تاريخ دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 21:31

|+|

http://samaneyemehraboon.blogfa.com

نقاشی های جالب روی دست ::: حتما ببینید

 

 

نقاشی های جالب روی دست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوشتون اومد؟

حالا بقیه اش رو تو ادامه ی مطلب ببینید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط سمانه تاريخ شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 16:47

|+|

http://samaneyemehraboon.blogfa.com

*":تفا’لی به حافظ:"*

 

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بد کاری چو من یکدم نکو کاری کند

اول ببانگ نای و نی آرد بدل پیغام وی

وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیده است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پر پیچ وخم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمدباشد که غمخواری کند

با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

.

.

.

 

 



نوشته شده توسط سمانه تاريخ شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 15:48

|+|

http://samaneyemehraboon.blogfa.com