مهربوني |
|
i love you جون همسفر عشق شدی هم منتظر حادثه هم فکر سفر باش من گمانم زندگی باید همین باشد زخم خوردن آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست . . . حالا که می روی ! آهسته برو . . . هر قدمت دورتر نفسم تنگ تر بگذار چشم آهسته آهسته . . . حیف است اگر بگویم سهم ما از باران فقط تماشای قطره هاست باید باران شد و در لحظه ی نیاز دشت بارید نوشته شده توسط سمانه تاريخ شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 15:46 |+|
اشعار عاشقانه تا جهانم زیر و رو شه با هجومت روبرو شه بی هوا بدون مقصد منو درگیر خودت کن مثل هر روز و همیشه پر تصویر تو می شه با من که درگیر تو ام من مات تصویر تو ام با تو شب شکل یه رویاس تو جهان من همین جاس من به تنهایی دچارم تا تو رو یادم بیارم نوشته شده توسط سمانه تاريخ جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 21:11 |+|
تقدیم به عاشقای مهربون همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگر به آسمون هم رسید یادش باشه ریشه اش
آنقدر خوبی و پاکی که هنگام وداع حیفم آمد به خدا بسپارمت نوشته شده توسط سمانه تاريخ جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 16:48 |+|
شب که می شه به عشق تو آخ یکی بود یکی نبود یه عاشقی بود که یه روز بهت می گفت دوستت داره آخ که دوستت هنوز دلم یه دیوونه شده واست بی آزاره هنوز از دل دیوونه نترس آخ که دوستت داره هنوز وای که دوستت داره هنوز شب که می شه به عشق تو غزل غزل صدا می شم ترانه خونه قضه ی تموم عاشقا می شم گفتی که با وفا بشم سهم من از وفا تویی سهم من از خودم تویی سهم من از خدا تویی گفتی که دل تنگی نکن آخ مگه می شه نازنین حال پریشون منو ندیدی و بیا ببین شب که می شه به عشق تو غزل غزل صدا می شم ترانه خونه قصه ی تموم عاشقا می شم نوشته شده توسط سمانه تاريخ جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 0:58 |+|
نذار باور کنم تنهای تنهام می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله بذار باور کنم اینو که با عشق حقیقت می شه تو افسانه باشه . . . فکر می کردم تو رو دیدم یه تولد یه طلوع تو غروب آشنایی ندونستم که رسیدن یه بهونست یه بهونه واسه لحظه ی جدایی بی تو غریب غربتم آماده ی شکستنم با من بمون بمون بمون با من که عاشقت منم ندونستم نرسیده تو شروع قصه میری آرزوی زندگی رو می ریو ازم می گیری ندونستم که رسیدن یه بهونست واسه رفتن واسه پرپر شدن تو واسه ویرون شدن من بی تو غریب غربتم آماده ی شکستنم با من بمون بمون بمون با من که عاشقت منم نوشته شده توسط سمانه تاريخ جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 0:57 |+|
از رایکا جمعه اي ديگر و باز هم جمعه اي ديگر باز هم تو نيامدی
نوشته شده توسط سمانه تاريخ پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 13:1 |+|
از طرف سمانه به شما نوشته شده توسط سمانه تاريخ چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 16:42 |+|
انیمیشن ها
تا حالا شده یه چیزی رو محکم و قاطع از خدا بخوای؟ بعدش یه حس خوب تمامه وجودت و بگیره انگار یه چیزی تو دلت فرو ریخته و یه چیز جدید جاش رو گرفته! حس می کنی خدا صداتو شنیده! دلت می خواد از خوشحالی داد بکشی! می دونی می گن هر چی از دل بگذره روی یه لوح حک می شه که خدا اون رو می خونه و خدا هر چی رو بخونه اجابت می کنه! نمی شه به زور به دستش اورد اما هست! یه جایی توی یکی از گوشه های قلبت!
نوشته شده توسط سمانه تاريخ چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 13:55 |+|
عکس نوشته شده توسط سمانه تاريخ سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 19:43 |+|
|